تو روز : چهارم تیر 1393 | 16:24 | خط خطی شده ی : من که تواش شد دار و ندارش
پست آخره....

هنوز یه دنیا حرف مونده....

امروز جزو معدود روزاییه ک هیچ وقت دلم نمی خاد ب آخر برسه....

امیدوارم ک خوشتون اومده باشه از پوسترا و تولددددددددد

واااااااااای امروز عالی ترین روز موجود تو دنیاااااااااااااااااااااااس

جیغغغغغغغ و دست و هورااااااااااااااااااااای بلند....


من حرفهاي زيادي براي گفتن دارم ...
چشـمـهايم را ورق بــزن
.
.
.حرفـهاي ناگفته ام را خــودت بخوان!

هوووووووم

چقدر تو خاستنی هستی !

مهربون ترین مرد تیر ماه !

عشـــــــــــــــــق یه حسی مٍ خوشحااااااااااالیه....

 

تورا من؟! يادميدارم...! 
"همه هنگام" 
نه چون نيما كه ميگويد:

شباهنگام... :(

 

 

 

تولدتـــ ـ مبارکـــ ــ

 

 



تو روز : چهارم تیر 1393 | 15:13 | خط خطی شده ی : من که تواش شد دار و ندارش
دوباره سلام...!

توی ذهنم یه عالمه حرفه ک دارم می گردم دنبال واژه برای نوشتنشون !

توی قلبم...یه دنیا حسه...که با هیچ واژه ای نوشته نمی شن !

توی زندگیم....

 

 

 

 

یه آدمه...که تو خیلی از لحظه هام ...ندارمش !

دلتنگم !

خوشحالم....همه چی خوبه...تولدشه...ولی...

دلتنگم

مثل هرسال !

مثل همیشه...

مثل هفت تا تولدی ک وجودشو تو تک تک لحظه هام حس کردم !

دلتنگم !

 

تا حالا فک کردین ب اینکه چی شد ؟! تا حالا گشتین دنبال دلیلش ؟! 

من خیلی گشتم ! من می گفتم چون خووبه...چون مهربونه چون هیچی کم نداره تو قلبش

ولی....حالا خیلی وقته می فهمم دلیلش هیچ کدوم از اینا نیست

 

تو دنیا n هزار نفد آدم مهربون و پاک وجود داره....چن هزار تا بازیگر...چن هزار تا هنرمند !

ولی....چی شد؟!

جواب خیلی معلومه...

عشق....دوست داشتن....وقتی دلیل پشتش باشه....خیلی معمولیه

دیگه اصلن عشق نیست ! خاص نیست...

نمی دونم دقیقن ازین حرفام دنبال چی می گردم...

نمی دونم ازین حس ب کجا می رسم

ولی دوست دارم همیشه باشه

 

 

دوست دارم هرسال باشه

دوست دارم هر تیر....توی همین وبلاگ بنویسم و خوشحال باشم

دوست دارم هرسال چاهار تیر مقید باشم که تا خود چاهار بیدار بمونم

دوست دارم همیشه دوست داشته باشم...همیشه پرنگ باشی برام

دوست دارم همیشه چهارم تیر ک می شه کیک بپزم و برات تولد بگیرم

دوست دارم هرسال این موقع...حسم مثل همین الان باشه

مثل حس عیددد

یه عید خیلی خاص !

همین....

همین !

خوووبه ک دارمت....خوبه ک هستی....خوبه ک هقت ساله تو هیچ لحظه ای ازت خالی نیستم

از فکرت...از دوست داشتنت !

خوبه....خوشبختم ک هستی.....حتا تو فکرم !

دیشب نما شکر خوندم....برای اومدنت...

تولدت مبارک !

 

 

تولدتـــ ـ مبارکـــ ــ

 



تو روز : چهارم تیر 1393 | 14:56 | خط خطی شده ی : من که تواش شد دار و ندارش
اصلن می دونین چیه !؟

ای لعنت ب این امتحانا :))))))))))

انقدر دیر تموم شد ک اصن نمی دونستم باید چیکار کنممم....کلی برای امسال وقت کم اوردم....

به هیچ کاریم نرسیدم....

ببخشید دیگه...! 

رااااااااااستی دلم واستون تنگ شده بوددددددددد ^_^

وای چقدر امروز خوووبه آخه ؟! دارمممممممممم پر در میارمممممممممم چیغغغغغغغغغغغ

 

کلی برای امروز برنامه ریخته بودم.....

کلی اصن حالم گرفتسسسسسسسس :( :( :( :( 

ولی خب بالاخره چاهار تیره....مگه می شه آدم ذوق مرگ نباشه ؟!

نمی شه ک....... دارم از خوشحالی بال در میارم !

روزی از راه آمدی اینجا...ساعتش را درست یادم نیست

دیدم انگار دوستت دارم....علتش را درست یادم نیست...

چشم من از همان نگاه نخست

با تو احساس آشنایی کرد...

خنده ات حالت عجیبی داشت

حالتش را درست یادم نیست....

 

دوستت دارم را

هزار بار دیگر هم ک تکرار کنند !

نمی شود آن حسی ک ته دلم نسبت ب تو دارم !

نمی شود....عمق احساسم !

حال ِ من خوبست ! اما با تو بهتر می شم

آخ تا می بینم یک جور دیگر می شوم !

در لباس آبی از من بیشتر دل می بری

آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم....

 

چه کسی می گوید حمل سلاح جرم است..؟!!


کسی را می شناسم در این حوالی..

چشم هایش، سلاح سردی است..

که آزادانه حملشان می کند.....!!

 

 

 

تولدتـــ ـ مبارکـــ ــ

 

 

 



تو روز : چهارم تیر 1393 | 3:30 | خط خطی شده ی : من که تواش شد دار و ندارش
سلام سلام سلام......

بازم دوباره چاهار تیر رسید !

تا همین نیم ساعت پیش داشتم گریه می کردم ک یهو معجزه شد....!

امسال دو تا نماز شکر بایس بخونم...

حالم خوووبه....

مث هرسال !

مگه می شه تولد تو برسه و خوب نباشم ؟!

اصن چهار تیر حق ندارم ناراحت باشم....از هیچی هیچی هیچی....حتا یه نقطه !

چقدر آخه تو خوبی ؟! هوم ؟ چرا ؟!

امشب چقدر خاص بود برامون...چقدر خوب بود....

حالم خوبه....دنیام خوبه....روزام خوبن !

خوبه همه چی خوبه....

فقط...دلم ک تنگ میشه...

http://ministrygreetings.com/images/39016_happy_birthday_card.jpg

بگذریم !

امسالم مث هرسال چاهار تا پست می زارم !

الان ک می نویسم یه سی دقیقه ای مونده تا متولد شدن مهربون ترین آدم تموم دنیا

تا تولد همون کسی ک خیلی وقته یه تیکه از وجودمه....وجودمونه !

فرشته ی مهربونمون....

همون کسی ک نا خاسته....خیلی وقتا خیلی جاها حتا ندونسته اونقدر توی زندگیمون

نقش اساسی مهمی داشته ک اگه از تو خاطره هامون برش داریم

هیچی ازون سالها و روزای زندگیمون باقی نمی مونه....!

استرس گرفتم دوباره.....

 

تولدتـــ ـ مبارکـــ ــ

 

 



تو روز : سوم خرداد 1393 | 18:11 | خط خطی شده ی : من که تواش شد دار و ندارش
می شه ؟!

فراموش کردنت ؟!

نه....محاله

اصلن بهش تا حالا فکرم نکردم

خاص ترین حس دنیایی....

خاص ترین وجودی ک دوستش دارم با بند بند وجودم

حتا اگه نباشی....

شد هفت سال....

کاش این عدد وقتی متوقف شه....ک زندگیم متوقف شده !

پ.ن : همیشه یه جوری حواسم بهت بود....



تو روز : دوازدهم بهمن 1392 | 11:7 | خط خطی شده ی : من که تواش شد دار و ندارش
پوریا سلام...

مهر بود آخرین باری ک « اینجا » برات نوشتم ...

امروز...یه روز ِ خاصه واسم !

درست شد یه سال....

باور می کنی ؟!

یه سال از روزی ک 5 سال منتظر ِ اومدنش بودم گذشتم ، من خیلی خوشبختم

خوشبختم ک یک سال از «اولین باری » ک دیدمت گذشته ، نه از « آخرین بار»...

یادت میاد ؟! 

همینجا بود ! دهم بهمن 91....چقدر گریه کردم پیش خدا و گلگی کردم ازش ...

ک بس نیست ؟! 5 سال حسرت ِ یه آرزو رو ب دوش کشیدن؟

همون شب بود ک خدا ، بغلم کرد و گفت چرا...بسه ...

چقدر همه چی یبارکی شد...یادته ؟ 

وقتی یه باره طرفای ساعت 4 5 روز یازدهم بهمن ، گوشیم شروع کرد به تند و تند زنگ خوردن...

ک حدیث شنیدی چی شده ؟ فمیدی فردا نشست دختران ِ حواس...؟!

http://s2.picofile.com/file/7650492789/donyaye_mehrabooni.jpg

آخ ک چقدر قیافم توی مترو خنده دار شده بود وقتی بلند بلند می خندیدم و بلند بلند گریه می کردم...

آدما با تعجب نگام می کردن و من انقدر ذوق زده بودم 

ک دلم می خواست برای تک تکشون بشینم و تعریف کنم ک چی شده....

لحظه ی اولی ک وارد ِ سالن شدی رو بگو...چقدر هول شده بودم...هرچی بچه ها می خواستن بگن ک تو کجایی نمی تونستم با چشمام پیدات کنم ، تا آخر لحظه ای دیدمت ک دقیقن چشمت رو چشام افتاد و سرتو تکون دادی ک ینی سلام...

چقدر دلم برای این که انقدر طولانی مخاطب قرارت بدم تنگ شده بود...

نگا کن ! چقدر دارم راحت باهات حرف می زنم...

تو چقدر برام عزیزی....چقــــــــــــــدر...

یادته پوریا !؟ وقتی ازت عکس می گرفتم و فاطمه فیلم می گرفت و تو...چقدر حواست به هممون بود...

چقدر همیشه هوای بچه ها رو داری...

بیرون ِ سالن ک اومدم ازت عکس بگیرم...نگاه کردی تو لنز و خندیدی و گفتی...

از دماغم گرفتی دیگه !؟

آخه خیلی دوربین و نزدیک گرفته بودم...چقدر خندیدم...چقدر دلم ضعف رفت برای خندیدنت

چقدر احساسم ب تو عجیبه پوریا...

شاید خنده دار باشه ولی انگار...مثل ِ احساس ِ یه مادر...به شیرین زبونیای بچه ی نوپاش...

چقدر برای من خواستنی و عزیزی...

چقدر دوست دارم این حسی رو فقط به تو دارم...فقط با تو تجربه اش می کنم...

همین ک ازم بزرگتری...خیلی بزرگتر...ولی همیشه نگرانتم...یه حسی شبیه ِ مادرانه هامه...

همیشه دلهره ی اوضاعت و دارم...

اینکه الان کجایی..چیکار می کنی...اینکه نکنه هوا سرده این روزا سرما بخوری....

نکنه سرت شلوغه ، یادت بره و غذات و نخوری...اینکه دلت بگیره....دلت تنگ بشه...

یا اینکه غم بشینه روش...

ک نکنه کلافه باشی....نکنه حوصلت سر بره...نکنه تنها بمونی...

آخ ک چقدر من نگرانتم...

امروز و دوست دارم فقط به پارسال فکر کنم...

ب سادگیم ...قبل از اینکه ببینمت...ک فکر می کردم فقط همین ک یه بار ببینمت واسه ی تموم ِ دنیام بسه و

بعد تر فهمیدم هربار ک ببینمت...بی تاب تر میشم برای بار بعد....

آخ ک تو چقدر خواستنی هستی...

چقدر دوستت دارم...

چقدر تو خووووووووووبی ! 




تو روز : بیستم مهر 1392 | 0:30 | خط خطی شده ی : من که تواش شد دار و ندارش
من خاطرمو همون روز نوشتم ، اما ثبت نکردممممم تا اول مهناز عکسا و خاطرات و بزاره ^_^

اینم خاطره : 


http://s3.picofile.com/file/7970952254/The_Kind_Man_7_.jpg

امروز از صبح ک داشتم می مردم از استرس و مثل همیشه تا لحظه ای ک پامو از در بیرون نزاشته بودم 
به همه می گفتم نمی دونم میرم یا نه . دیگه بالاخره ساعت 4.5 5 بود ک رسیدم 
و تو ماشین همینجور ک به این فک می کردم حالا الان کسی نکنه نیومده باشه و من با این استرس تنهایی چیکار کنم و اینا بهاره بهم زنگ زد گفت شال زرد سرته ؟!

http://s4.picofile.com/file/7970956341/The_Kind_Man_8_.jpg

دیگه یعنی من از خوشحالی ذوق مرگ شدم و سریع پیاده شدم رفتم پیش بهاره و خواهر نازنینش ♥
بعد دیگه یه دو سه دقیقه بعد محیا اومد با خواهر فسقلی نازنازیش ، صبا !  و بعدشم شقایق و.... دیگه کم کم تمام ِ بچه ها جمع شده بودیم دم ِ در ِ خیریه و مهنازم اومد  ، ک گفت پوریا گفته 6 به بعد میاد ، بعد همون موقع دوست مهناز اومد گفت بریم توی سالن ، وگرنه وقتی پوریا بیاد نمی تونین ببینینش :((
مام بدو بدو رفتیم تووو و بعد دیدیم ای داد ِ بیداد :| عکس برداری ممنوع هستش و اجازه ی اینکه عکس بگیریم نداریم :((


http://s4.picofile.com/file/7970961391/The_Kind_Man_12_.jpg
دیگه من مردم و زنده شدم
فک کنم طرفای ساعت 6.5 اینجورا بود ک پوریا اومد و طبق معمول من فقط شنیدم همه دارن میگن پوریا پوریا ولی من نمی دیدیم [نیشخند]
اصن هی می گفتم کوووووووووووو :)))))))))))
بعد دیگه بالاخره آقای پورسرخ ِ مهربون رو دیدم و منم ذووووووق مرگ حرف ک نمی تونستم بزنم ، فقط تا چشمشون افتاد به من دیگه به نشونه ی احترام و سلام ، سرمو تکون دادم و یوهو دیدم آقای پورسرخ گفتن به به سلاملکم ، حال شما چطورههههههه ، دیگه منم ک شوکه شده بودم مردم و زنده شدم تا گفتم سلام ، خیلی ممنون و پوریام سر تکون داد و با لبخند و بردنش توی اتاقی ک مخصوص ِ عکس بود
اون جا تنها جایی بود ک خود ِ خیریه محک عکس می گرفت از شما و هنرمند ِ محبوبتون ، ک دیگه ما اول همه ردیف شدیم بریم ، ولی دیدیم یه صف وحشتناااااااااک شلوغی برای عکس گرفتن با آقای پورسرخ تشکیل شد ، واسه همین دییگه به مهناز گفتیم از پوریا قول بگیر آخرش بیاد پیشمون  ، ک مهناز ِ نازنینمونم گفت حتمن میان و دیگه بعد از عکس گرفتن ، آقای پورسرخ ِ مهربونمون رفتن طبقه ی بالا پیش بچه های نازنین و دوست داشتنی ِ مبتلا به سرطان ِ محک ، و کم کم  مراسم قلک شکان ِ محک شروع شد و نکته ی جالب و تاثیر گذار این بود ک وقتی آقای پورسرخ اومدن ، مجری گفت ک چند تا از بچه های سرطانی ، ک بالا بودن ، نتونسته بودن آقای پورسرخ رو ببینن و دارن گریه می کنن و میگن "عمو پوریا کجاس؟ "  
آقای پورسرخ هم یه سلام و احوال پرسی پشت میکروفون کردن و بعد آقای مهدی صفایی رو اینجوری معرفی کردن  ک :)))))) ایشون استاد قدیمی من تو کیک بوکسن و اگه دو تا کیک بوکس تو ایران بهترین باشن  ، آقای صفایی دومیشه ، اولیشم منم ، مث بروسلی ک از استادش بهتر بود :))))))))
بعد  سریع بلند شدن دوباره رفتن بالا پیش ِ بچه ها


http://s3.picofile.com/file/7970965913/The_Kind_Man_14_.jpg

دیگه بعد نیم ساعت برگشتن ،جالب این جا بود ک توی مراسم ، خیلی خیلی آقای پورسرخ هواسشون به بچه های وب بود و هر چند دقیقه یه بار به سمتمون نگاه می کردن 
اوووم
بعد مراسم ، پوریا به مهناز گفت که به بچه ها بگو بیان بیرون 
بعد این پروسه ی بیرون رفتن ِ مام ، یعنی ته ِ خنده  بوداااا:)))))))
چون پوریا رو از یه در دیگه بردن ، و ما از یه در دیگه باید خارج می شدیم، یعنی اصن یه عملیات ِ آرتیستی انجام دادیم تا خارج شدیمممم از در و بدو بدو رفتیم اون سمت و دیگه آقای پورسرخ و مهدی صفایی ِ دوس داشتنی ، اومدن بیرون ، منم تازه بعد سه ساعت اجازه یافتم دوربینمو در بیارم و عکس بگیرم 
بعد دوباره دم ِ در آقای پورسرخ گفتن چطوری خوبی؟
منم گفتم مرسیی
بعد یه چند تا عکس ک گرفتم ، گفتن نامزدت کووو؟ 
من و میگی اصن پکیدم از خنده :D 
چون من و با یکی از بچه های دیگه اشتباه گرفته بودن 20 شهریور مهناز بهشون گفته بود ک ازدواج کرده ، یادتونه که ؟؟؟؟ :| :)))))
بعد دیگه هاج و واج نیگا کردم گفتم مــــــــــــــــــــــــــــــن ؟
ک اینجا مهناز گف این ک نامزد نداره
گفتم بابا من حدیثم :))))))) نامزد ندارم ، بعد پوریا خندید 
بعد چون خیلی شلوغ بود ، پشدم یه دیوار ِ کوتاه اونجا بود ، ک البته از اون سمتش ، ارتفاع داشت ، وایسادم اون جا
یوهو آقای پورسرخ دیدن من رو دیوارم گفتن : نیوفتیییییی
گفتم نه مواظبم ^_^
بعد بازم آقای پورسرخ یه نگاهی به پایین ِ دیوار انداختن و ارتفاعش :D
گفتن  بیا پایین میوفتیییی من اینجوری می ترسم :|
دیگه منم سریع اومدم پایین و بعد آقای صفایی هم ک یه دقیقه یه بار میگفتن پوریا دیر شد بریم :| :D
بعد دیگه یه سری ک عکس گرفتن ، گفتن تمومه ؟ من برم دیگه ؟
بعد منم سریع رفتم کنارشون واسادم ک عکس بگیرم گفتم فقط تورو خدااااا بخندین :| :D  بعد پوریا با صدای بلند خندید و محیام سریع ازمون عکس گرفت ، بعد دیگه اومدن ک برن ، گفتم آقای پورسرخ یه دونه عکس تکی هم بگیرم ؟ 
پ : حتمن حتمن 
بعد وایسادن ، دیدم پشتشون آدم زیاده ، گفتم نه پس برین اینور تر ^_^
بعد ایشونم گفتن باشه و سریع رفتن و یه دونه عکس گرفتممم ، دیگه بدو بدو با مهدی صفایی رفتن سمت ِ ماشینا
آخ آخ یادم رفت
یعنی پوریا صبا (خواهر محیا ) رو میدید عکس العملاش ته ِ خنده بودددددددد ما ریسه رفته بودیم از خنده 
هی تا میدیدن صبا رو می گفتن ، ااااااا صبا تویی؟ آخه من چیکار کنم از دست ِتـــــــــــــــــــــــــو
بعد آخرشم به صبا گفتن کلاس چندمی صبا؟؟؟
صبا گف شیشم
بعد آقای پورسرخ با تعجب نگاه کردن گفتن بابا آفریـــــــــــن
پ: زبانت خوبه؟

http://s2.picofile.com/file/7970933117/The_Kind_Man_1_.jpg

ص: بله ^_^
پ: حتمـــــــن  ؟ زبانتو خووب کنیا ، خیلی مهمههههههه
ص : بله ( بعد گفت سطح زبانشو )
پ: باریکلاااااااااااااا ( بعد دستشونو گذاشتن تو سینشون به نشونه ی ای ول و آفرین و اینا :D )
بعد آقای پورسرخ گفتن شما ها چرا نمیرین بچه ها ؟
( آخه همه رفته بودن من و محیا و شقایق و صبا فقط بودیم)
بعد من گفتم منتظر ِ بابامم ، محیام گفت بابای منم اینجاس و شقایقم مامانش بود
بعد آقای پورسرخ گفتن پس همتون خانواده هاتون میان دنبالتون؟
گفتیم بله ^_^
گفت خیالم جمع باشه ؟ حتمن ؟
گفتیم اوهو حتمن ^_^
منم ک کلن عکس می گرفتم :)))))) 
بعد دیگه پوریا منتظر بود ک یه نفر چون ماشینشو پشت ماشین ِ ایشون پارک کرده بود ، نمی تونستن خارج شن ، نزدیک ِ بیست دقیقه منتظر بودن ک ماشین ِ بیاد :D مام خوشحال خوشحال تکون نمی خوردیم ، دیگه خلاصه ماشین عقبی اومد و پوریا سوار ِ ماشین شد و گفت خدافظ بچه ها ^_^
مام خدافظی کردیم و دیگه همین ^_^


پ.ن : برای دیدن ادامه ی عکس ها به لینک زیر  مراجعه کنید 




تو روز : پانزدهم مهر 1392 | 23:7 | خط خطی شده ی : من که تواش شد دار و ندارش
تو قلب ِ من یه امپراتـــــــــــــــــور ِ .... 

تسلیـــــــــم میشــــــــــه :(

چون ک مجبــــــــــــ ـوره....

پوریا پور سرخ



تو روز : پانزدهم مهر 1392 | 0:27 | خط خطی شده ی : من که تواش شد دار و ندارش
اگه دوباره نبینمت...اگه دوباره نبینمت...اگه دوباره نبینمت...اگه دوباره نبینمت...اگه دوباره نبینمت...

این فکر ِ لعنتی داره دیوونم می کنه :(((((((( 


http://www.uploadtak.com/images/g4439_04be4f8e22d511e3b6fe.jpg



تو روز : چهاردهم مهر 1392 | 0:24 | خط خطی شده ی : من که تواش شد دار و ندارش

چقدر خوب و روشن است نماي چشم هاي تو

نميرسد ستاره اي به پاي چشم هاي تو 

به ماه خيره مي شوم فقط و گريه مي کنم 

دلم که تنگ مي شود براي چشم هاي تو 

پوریا پور سرخ


و هي مرور مي کنم نگاه اول تو را

اگر نمي رسد به من صداي چشم هاي تو 

تو تاکه پلک مي زني به سجده ميرود دلم

به پيشگاه اعظم خداي چشم هاي تو 

شبي خراب مي شود حصارهاي فاصله 

و آب مي شود دلم به پاي چشم هاي تو 




  • بک لینک انبوه
  • وبلاگی ها