X
تبلیغات
!!!... پوریا پورسرخ؟! سلام
تو روز : دوازدهم بهمن 1392 | 11:7 | خط خطی شده ی : من که تواش شد دار و ندارش
پوریا سلام...

مهر بود آخرین باری ک « اینجا » برات نوشتم ...

امروز...یه روز ِ خاصه واسم !

درست شد یه سال....

باور می کنی ؟!

یه سال از روزی ک 5 سال منتظر ِ اومدنش بودم گذشتم ، من خیلی خوشبختم

خوشبختم ک یک سال از «اولین باری » ک دیدمت گذشته ، نه از « آخرین بار»...

یادت میاد ؟! 

همینجا بود ! دهم بهمن 91....چقدر گریه کردم پیش خدا و گلگی کردم ازش ...

ک بس نیست ؟! 5 سال حسرت ِ یه آرزو رو ب دوش کشیدن؟

همون شب بود ک خدا ، بغلم کرد و گفت چرا...بسه ...

چقدر همه چی یبارکی شد...یادته ؟ 

وقتی یه باره طرفای ساعت 4 5 روز یازدهم بهمن ، گوشیم شروع کرد به تند و تند زنگ خوردن...

ک حدیث شنیدی چی شده ؟ فمیدی فردا نشست دختران ِ حواس...؟!

http://s2.picofile.com/file/7650492789/donyaye_mehrabooni.jpg

آخ ک چقدر قیافم توی مترو خنده دار شده بود وقتی بلند بلند می خندیدم و بلند بلند گریه می کردم...

آدما با تعجب نگام می کردن و من انقدر ذوق زده بودم 

ک دلم می خواست برای تک تکشون بشینم و تعریف کنم ک چی شده....

لحظه ی اولی ک وارد ِ سالن شدی رو بگو...چقدر هول شده بودم...هرچی بچه ها می خواستن بگن ک تو کجایی نمی تونستم با چشمام پیدات کنم ، تا آخر لحظه ای دیدمت ک دقیقن چشمت رو چشام افتاد و سرتو تکون دادی ک ینی سلام...

چقدر دلم برای این که انقدر طولانی مخاطب قرارت بدم تنگ شده بود...

نگا کن ! چقدر دارم راحت باهات حرف می زنم...

تو چقدر برام عزیزی....چقــــــــــــــدر...

یادته پوریا !؟ وقتی ازت عکس می گرفتم و فاطمه فیلم می گرفت و تو...چقدر حواست به هممون بود...

چقدر همیشه هوای بچه ها رو داری...

بیرون ِ سالن ک اومدم ازت عکس بگیرم...نگاه کردی تو لنز و خندیدی و گفتی...

از دماغم گرفتی دیگه !؟

آخه خیلی دوربین و نزدیک گرفته بودم...چقدر خندیدم...چقدر دلم ضعف رفت برای خندیدنت

چقدر احساسم ب تو عجیبه پوریا...

شاید خنده دار باشه ولی انگار...مثل ِ احساس ِ یه مادر...به شیرین زبونیای بچه ی نوپاش...

چقدر برای من خواستنی و عزیزی...

چقدر دوست دارم این حسی رو فقط به تو دارم...فقط با تو تجربه اش می کنم...

همین ک ازم بزرگتری...خیلی بزرگتر...ولی همیشه نگرانتم...یه حسی شبیه ِ مادرانه هامه...

همیشه دلهره ی اوضاعت و دارم...

اینکه الان کجایی..چیکار می کنی...اینکه نکنه هوا سرده این روزا سرما بخوری....

نکنه سرت شلوغه ، یادت بره و غذات و نخوری...اینکه دلت بگیره....دلت تنگ بشه...

یا اینکه غم بشینه روش...

ک نکنه کلافه باشی....نکنه حوصلت سر بره...نکنه تنها بمونی...

آخ ک چقدر من نگرانتم...

امروز و دوست دارم فقط به پارسال فکر کنم...

ب سادگیم ...قبل از اینکه ببینمت...ک فکر می کردم فقط همین ک یه بار ببینمت واسه ی تموم ِ دنیام بسه و

بعد تر فهمیدم هربار ک ببینمت...بی تاب تر میشم برای بار بعد....

آخ ک تو چقدر خواستنی هستی...

چقدر دوستت دارم...

چقدر تو خووووووووووبی ! 




تو روز : بیستم مهر 1392 | 0:30 | خط خطی شده ی : من که تواش شد دار و ندارش
من خاطرمو همون روز نوشتم ، اما ثبت نکردممممم تا اول مهناز عکسا و خاطرات و بزاره ^_^

اینم خاطره : 


http://s3.picofile.com/file/7970952254/The_Kind_Man_7_.jpg

امروز از صبح ک داشتم می مردم از استرس و مثل همیشه تا لحظه ای ک پامو از در بیرون نزاشته بودم 
به همه می گفتم نمی دونم میرم یا نه . دیگه بالاخره ساعت 4.5 5 بود ک رسیدم 
و تو ماشین همینجور ک به این فک می کردم حالا الان کسی نکنه نیومده باشه و من با این استرس تنهایی چیکار کنم و اینا بهاره بهم زنگ زد گفت شال زرد سرته ؟!

http://s4.picofile.com/file/7970956341/The_Kind_Man_8_.jpg

دیگه یعنی من از خوشحالی ذوق مرگ شدم و سریع پیاده شدم رفتم پیش بهاره و خواهر نازنینش ♥
بعد دیگه یه دو سه دقیقه بعد محیا اومد با خواهر فسقلی نازنازیش ، صبا !  و بعدشم شقایق و.... دیگه کم کم تمام ِ بچه ها جمع شده بودیم دم ِ در ِ خیریه و مهنازم اومد  ، ک گفت پوریا گفته 6 به بعد میاد ، بعد همون موقع دوست مهناز اومد گفت بریم توی سالن ، وگرنه وقتی پوریا بیاد نمی تونین ببینینش :((
مام بدو بدو رفتیم تووو و بعد دیدیم ای داد ِ بیداد :| عکس برداری ممنوع هستش و اجازه ی اینکه عکس بگیریم نداریم :((


http://s4.picofile.com/file/7970961391/The_Kind_Man_12_.jpg
دیگه من مردم و زنده شدم
فک کنم طرفای ساعت 6.5 اینجورا بود ک پوریا اومد و طبق معمول من فقط شنیدم همه دارن میگن پوریا پوریا ولی من نمی دیدیم [نیشخند]
اصن هی می گفتم کوووووووووووو :)))))))))))
بعد دیگه بالاخره آقای پورسرخ ِ مهربون رو دیدم و منم ذووووووق مرگ حرف ک نمی تونستم بزنم ، فقط تا چشمشون افتاد به من دیگه به نشونه ی احترام و سلام ، سرمو تکون دادم و یوهو دیدم آقای پورسرخ گفتن به به سلاملکم ، حال شما چطورههههههه ، دیگه منم ک شوکه شده بودم مردم و زنده شدم تا گفتم سلام ، خیلی ممنون و پوریام سر تکون داد و با لبخند و بردنش توی اتاقی ک مخصوص ِ عکس بود
اون جا تنها جایی بود ک خود ِ خیریه محک عکس می گرفت از شما و هنرمند ِ محبوبتون ، ک دیگه ما اول همه ردیف شدیم بریم ، ولی دیدیم یه صف وحشتناااااااااک شلوغی برای عکس گرفتن با آقای پورسرخ تشکیل شد ، واسه همین دییگه به مهناز گفتیم از پوریا قول بگیر آخرش بیاد پیشمون  ، ک مهناز ِ نازنینمونم گفت حتمن میان و دیگه بعد از عکس گرفتن ، آقای پورسرخ ِ مهربونمون رفتن طبقه ی بالا پیش بچه های نازنین و دوست داشتنی ِ مبتلا به سرطان ِ محک ، و کم کم  مراسم قلک شکان ِ محک شروع شد و نکته ی جالب و تاثیر گذار این بود ک وقتی آقای پورسرخ اومدن ، مجری گفت ک چند تا از بچه های سرطانی ، ک بالا بودن ، نتونسته بودن آقای پورسرخ رو ببینن و دارن گریه می کنن و میگن "عمو پوریا کجاس؟ "  
آقای پورسرخ هم یه سلام و احوال پرسی پشت میکروفون کردن و بعد آقای مهدی صفایی رو اینجوری معرفی کردن  ک :)))))) ایشون استاد قدیمی من تو کیک بوکسن و اگه دو تا کیک بوکس تو ایران بهترین باشن  ، آقای صفایی دومیشه ، اولیشم منم ، مث بروسلی ک از استادش بهتر بود :))))))))
بعد  سریع بلند شدن دوباره رفتن بالا پیش ِ بچه ها


http://s3.picofile.com/file/7970965913/The_Kind_Man_14_.jpg

دیگه بعد نیم ساعت برگشتن ،جالب این جا بود ک توی مراسم ، خیلی خیلی آقای پورسرخ هواسشون به بچه های وب بود و هر چند دقیقه یه بار به سمتمون نگاه می کردن 
اوووم
بعد مراسم ، پوریا به مهناز گفت که به بچه ها بگو بیان بیرون 
بعد این پروسه ی بیرون رفتن ِ مام ، یعنی ته ِ خنده  بوداااا:)))))))
چون پوریا رو از یه در دیگه بردن ، و ما از یه در دیگه باید خارج می شدیم، یعنی اصن یه عملیات ِ آرتیستی انجام دادیم تا خارج شدیمممم از در و بدو بدو رفتیم اون سمت و دیگه آقای پورسرخ و مهدی صفایی ِ دوس داشتنی ، اومدن بیرون ، منم تازه بعد سه ساعت اجازه یافتم دوربینمو در بیارم و عکس بگیرم 
بعد دوباره دم ِ در آقای پورسرخ گفتن چطوری خوبی؟
منم گفتم مرسیی
بعد یه چند تا عکس ک گرفتم ، گفتن نامزدت کووو؟ 
من و میگی اصن پکیدم از خنده :D 
چون من و با یکی از بچه های دیگه اشتباه گرفته بودن 20 شهریور مهناز بهشون گفته بود ک ازدواج کرده ، یادتونه که ؟؟؟؟ :| :)))))
بعد دیگه هاج و واج نیگا کردم گفتم مــــــــــــــــــــــــــــــن ؟
ک اینجا مهناز گف این ک نامزد نداره
گفتم بابا من حدیثم :))))))) نامزد ندارم ، بعد پوریا خندید 
بعد چون خیلی شلوغ بود ، پشدم یه دیوار ِ کوتاه اونجا بود ، ک البته از اون سمتش ، ارتفاع داشت ، وایسادم اون جا
یوهو آقای پورسرخ دیدن من رو دیوارم گفتن : نیوفتیییییی
گفتم نه مواظبم ^_^
بعد بازم آقای پورسرخ یه نگاهی به پایین ِ دیوار انداختن و ارتفاعش :D
گفتن  بیا پایین میوفتیییی من اینجوری می ترسم :|
دیگه منم سریع اومدم پایین و بعد آقای صفایی هم ک یه دقیقه یه بار میگفتن پوریا دیر شد بریم :| :D
بعد دیگه یه سری ک عکس گرفتن ، گفتن تمومه ؟ من برم دیگه ؟
بعد منم سریع رفتم کنارشون واسادم ک عکس بگیرم گفتم فقط تورو خدااااا بخندین :| :D  بعد پوریا با صدای بلند خندید و محیام سریع ازمون عکس گرفت ، بعد دیگه اومدن ک برن ، گفتم آقای پورسرخ یه دونه عکس تکی هم بگیرم ؟ 
پ : حتمن حتمن 
بعد وایسادن ، دیدم پشتشون آدم زیاده ، گفتم نه پس برین اینور تر ^_^
بعد ایشونم گفتن باشه و سریع رفتن و یه دونه عکس گرفتممم ، دیگه بدو بدو با مهدی صفایی رفتن سمت ِ ماشینا
آخ آخ یادم رفت
یعنی پوریا صبا (خواهر محیا ) رو میدید عکس العملاش ته ِ خنده بودددددددد ما ریسه رفته بودیم از خنده 
هی تا میدیدن صبا رو می گفتن ، ااااااا صبا تویی؟ آخه من چیکار کنم از دست ِتـــــــــــــــــــــــــو
بعد آخرشم به صبا گفتن کلاس چندمی صبا؟؟؟
صبا گف شیشم
بعد آقای پورسرخ با تعجب نگاه کردن گفتن بابا آفریـــــــــــن
پ: زبانت خوبه؟

http://s2.picofile.com/file/7970933117/The_Kind_Man_1_.jpg

ص: بله ^_^
پ: حتمـــــــن  ؟ زبانتو خووب کنیا ، خیلی مهمههههههه
ص : بله ( بعد گفت سطح زبانشو )
پ: باریکلاااااااااااااا ( بعد دستشونو گذاشتن تو سینشون به نشونه ی ای ول و آفرین و اینا :D )
بعد آقای پورسرخ گفتن شما ها چرا نمیرین بچه ها ؟
( آخه همه رفته بودن من و محیا و شقایق و صبا فقط بودیم)
بعد من گفتم منتظر ِ بابامم ، محیام گفت بابای منم اینجاس و شقایقم مامانش بود
بعد آقای پورسرخ گفتن پس همتون خانواده هاتون میان دنبالتون؟
گفتیم بله ^_^
گفت خیالم جمع باشه ؟ حتمن ؟
گفتیم اوهو حتمن ^_^
منم ک کلن عکس می گرفتم :)))))) 
بعد دیگه پوریا منتظر بود ک یه نفر چون ماشینشو پشت ماشین ِ ایشون پارک کرده بود ، نمی تونستن خارج شن ، نزدیک ِ بیست دقیقه منتظر بودن ک ماشین ِ بیاد :D مام خوشحال خوشحال تکون نمی خوردیم ، دیگه خلاصه ماشین عقبی اومد و پوریا سوار ِ ماشین شد و گفت خدافظ بچه ها ^_^
مام خدافظی کردیم و دیگه همین ^_^


پ.ن : برای دیدن ادامه ی عکس ها به لینک زیر  مراجعه کنید 




تو روز : پانزدهم مهر 1392 | 23:7 | خط خطی شده ی : من که تواش شد دار و ندارش
تو قلب ِ من یه امپراتـــــــــــــــــور ِ .... 

تسلیـــــــــم میشــــــــــه :(

چون ک مجبــــــــــــ ـوره....

پوریا پور سرخ



تو روز : پانزدهم مهر 1392 | 0:27 | خط خطی شده ی : من که تواش شد دار و ندارش
اگه دوباره نبینمت...اگه دوباره نبینمت...اگه دوباره نبینمت...اگه دوباره نبینمت...اگه دوباره نبینمت...

این فکر ِ لعنتی داره دیوونم می کنه :(((((((( 


http://www.uploadtak.com/images/g4439_04be4f8e22d511e3b6fe.jpg



تو روز : چهاردهم مهر 1392 | 0:24 | خط خطی شده ی : من که تواش شد دار و ندارش

چقدر خوب و روشن است نماي چشم هاي تو

نميرسد ستاره اي به پاي چشم هاي تو 

به ماه خيره مي شوم فقط و گريه مي کنم 

دلم که تنگ مي شود براي چشم هاي تو 

پوریا پور سرخ


و هي مرور مي کنم نگاه اول تو را

اگر نمي رسد به من صداي چشم هاي تو 

تو تاکه پلک مي زني به سجده ميرود دلم

به پيشگاه اعظم خداي چشم هاي تو 

شبي خراب مي شود حصارهاي فاصله 

و آب مي شود دلم به پاي چشم هاي تو 




تو روز : سیزدهم مهر 1392 | 0:21 | خط خطی شده ی : من که تواش شد دار و ندارش

من استغفار کردم از نگاه تو نمي دانم

اجابت مي شود اين توبه کردن هاي با اکراه ؟!




تو روز : دهم مهر 1392 | 0:18 | خط خطی شده ی : من که تواش شد دار و ندارش

دوست دارم

لبخندت را

آرام میگیرم با این

وقتی لبخند میزنی

http://s4.picofile.com/file/7934858167/bOzOrg_maRd_7_.jpg

وقتی آرام میبینمت

آرام میگیرم...

قلبم

چندیست بی تاب میتپد 

بی حوصله و تند تند

ریتم تپیدنش را

با صدای خنده هایت تنظیم کن...

وقتی نمی بینم لبخند را به هلال آسمانی صورتت

تمام وجودم را محصور میکند دل آشوب...

بخند...

بگذار

آرام بگیرم!



تو روز : هشتم مهر 1392 | 0:12 | خط خطی شده ی : من که تواش شد دار و ندارش
معجزه شاید تو باشی...

تویی ک از بین هفت میلیارد آدم....تنها با تو تنها نیستم !

http://s3.picofile.com/file/7934847846/bOzOrg_maRd_4_.jpg



تو روز : هفتم مهر 1392 | 0:10 | خط خطی شده ی : من که تواش شد دار و ندارش

من به یک احساس خالی دلخوشم 

من به گل های خیالی دلخوشم 


http://uploadtak.com/images/p6451_03a87fbc120811e3aa68.jpg

مثل اندوه کویر و بغض خاک 

با خیال آبسالی دلخوشم 

سر نهم بر بالش اندوه خویش 

با همین افسرده حالی دل خوشم  

در هجوم رنگ در فصل صدا 

با بهار نقش قالی دلخوشم 

آسمانم: حجم سرد یک قفس 

با غم آسوده بالی دلخوشم  

گرچه اهل این خیابان نیستم

با هوای این حوالی دلخوشم 



تو روز : پنجم مهر 1392 | 0:9 | خط خطی شده ی : من که تواش شد دار و ندارش

از تمــــام دار دنیـــا فقط یكــــ چیز را دارم:
"دوستت" 
http://s3.picofile.com/file/7934872903/bOzOrg_maRd_15_.jpg


  • بک لینک انبوه
  • وبلاگی ها